
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل
-
سایت مقام معظم رهبری
-
سایت آیت الله مکارم شیرازی
-
سایت آیت الله نوری همدانی
-
سایت آیت الله فاضل لنکرانی
-
سایت آیت الله سیستانی

![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
امشب دلم لبریز شور و بیقراریست سرشار از عطر دلانگیز بهاریست صحـن دل من از فـروغ نـور امـیـد همچون رواق صحنها آئینه کاریست در موسم و فصل گـلافـشانی بعـثت یک چشمه اشک از آبشار دیده جاریست در گلشن هستی شکوه دوست پیداست در هر طرف گلنغمۀ گرم قناریست در بزم پُرشور و نشاط مبعث ای دل گفتم به طبع خود شب خدمتگزاریست با موجی از شور و امـید و شادمانی گفتا مرا از لطف حق امیدواریست بگـذار اشک از دیـدگان خود فـشانم تا نـام سـرسـبـز مـحـمـد را بـخـوانم آن شـب حـرا آئـیـنـۀ نــور خـدا بـود آواز ذرات جــهــان یــا ربّــنــا بـود در خلـوت اسرار و پشت پردۀ غیب تنها محـمد بود و جـبریل و خدا بود بشنـید «اقـراءبـاسم ربک» یا محمد مـبـهـوت در آواز گـرم آشــنــا بــود آمد به گوشش تا صدای «قُمْ فَأَنْذِرْ» سرتا به پـا غـرق فـروغ کـبـریا بود وقتی نـبی سجـادۀ گـل پـهـن میکرد سرشار از عـطر مناجات و دعا بود انـوار یکـتایی به رویش موج میزد دیــدار رویـش آرزوی انــبــیـا بــود اهل یـقـیـن با یـاد او احـرام بـسـتـنـد آری مـحـمـد کـعـبـۀ اهـل وفــا بــود جـبـریل در بـین زمـین و آسـمـانها با این سروش جانفـزا غـرق نوا بود در چشم خود او چشمۀ خورشید دارد بر روی دسـتـش پـرچـم توحید دارد بعثت همان گلبانگ سبز آسمانیست بعثت همان خورشید گرم و مهربانیست بعثت غروب نور شمع ظلمت و غم بعـثـت طـلـوع آفـتـاب زنـدگـانیست بـعـثت شـکـوفـایی نـخـل اسـتـقـامت بعثت به باغ دین شروع باغبانیست بعـثت ستـیغ نـور شد در شام ظلمت بعثت شکوه لحظههای ارغوانیست بعـثـت رسـالـت بود بر دوش پیـمبر آن رأیت سبـز همیـشه جـاودانیست بعثت همان ابر پُـر از باران رحمت بعثت همان خوان بزرگ میهمانیست بعثت بشارت داشت بر خلق دو عالم بعثت همان پیک امید و شادمانیست بعـثت برای محرمان خلـوت دوست یک پرتوی از راز و اسرار نهانیست بـعـثـت شکـوه و ارمغان ایزدی بود آئـیـنـهای زیـبـا ز نـور احـمـدی بود آمـد نـبـی تـا بـرهـمـه امـیـد بـخـشـد بر سرد مهری زمان خورشید بخشد آمـد نـبـی بـا پـرچـم یـکـتـا پـرسـتـی بر کـائـنـات انـگـیـزه و امـیـد بخـشد آمـد نــبــی تـا بـر بـلـنــدای زمــانـه با دست مهـرش پـرچم توحـید بخشد آمد نبی تا با یـقـین و عشق و ایـمان دل را رهائی از غـم و تـردید بخشد آمـد نـبـی تا بـر عـزا شـادی بـپـوشد با بعثت خود عـاشـقان را عید بخشد آمـد نـبـی تا بـا نـدای حـق پـرسـتـی از بتپـرستی خـلق را تجـرید بخشد آمـد نـبـی سـوی تـهـیدسـتان خـسته تا آنچه از گـلـزار یـزدان چید بخشد آمد نـبـی با مـذهـب اسـلام و توحـید تا مـردمـان را مـرجـع تـقـلـید بخشد سـوی خــلایـق بـا پــیــام نــور آمـد بـا آیـههـای روشـن و پُـر نــور آمـد او خطبههای عشق را ایراد میکرد دلهای غـم آلـودگان را شاد میکرد او جوهـر انـدیـشـهها را اوج میداد چون آیـههـای نـور را ایراد میکرد ویـرانـی آوارهای ظـلـم و کــیـن را با دسـتهای عـاطـفـت آبـاد میکـرد از دخـتـران زنده در گـور جـهـالـت با نـغـمـههای مهـربـانی یاد میکـرد پیـوسته از یکـتاپـرستی گفت و آنگه بر بتپـرستان جهان فـریـاد میکرد وقتی که بتها را برون میریخت گویی او کـعـبه را بار دگـر بنـیـاد میکرد او هر گرفـتار سـتم را ای «وفایی» بـا شــور آزادی خـود آزاد مـیکـرد گرچه ز دست بتپـرسـتان دید آزار با خُـلق نیکو خلق را ارشاد میکرد تا بیـن مـردم از نبـوت از ولی گفت اول رسـول الله را مـولا عـلی گـفت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
عـشقـت مرا اسـیـر بیابان نوشته است مجنونترین صحابی دوران نوشته است این هم ز مشکلات و مکافات عاشقی است دست مرا بـرای گـریـبـان نوشته است مـانـنـد تـو امـیـر فـقـط یک نـفـر ولـی مانـنـد من اسـیـر فـراوان نـوشته است شـکـر خـدا کـه نـام مـرا اعــتـبـار تـو سلمان نوشته است، مسلمان نوشته است نـام تو را به آب طـلا دسـتِ کـردگـار بالای تخت و تاج سلیـمان نوشته است امـشـب قــلـم زدنــد پــریـشــانـی مــرا بــا تــو رقــم زدنــد مـســلـمـانـی مـرا مـکـه گـرفـتـه بـوی خـدا از دعـای تو پـیـچـیده در زمـانِ همـیـشه صـدای تو پـائـیـن بـیـا ز کـوه دخـیـلـی بـیـاورنـد دسـت تـوسـل هـمـگـان بـر عـبـای تـو امشب فـرشـتـههـا همه پـرواز میکنند اطـراف آسـتــانــۀ غـــار حـــرای تــو از این بـه بـعـد چـشـم تـمـام قـنـوتهـا ایـمــان مـیآورنـد بـه یـا ربّــنــای تـو از این به بعد شمس و قمر روی دست تو از این به بعد مُلک و مکان زیر پای تو پـرواز بـا دو بـال مـیـسـر شـود، بـلـی قـرآن برای تـوست، عـلی هم برای تو احمد شدی، کتاب شدی، مصطفی شدی حـالا تــمــام دار و نــدار خــدا شــدی آئــیــنــۀ تــمــام نـــمــای خـــدا شــدی امشب که تـاج نـور نـشانـدند بر سرت خـالیست ای نـبـیِّ خـدا جـای مادرت آن بانویی که زحـمـت بـسیار میکشید تا این که این زمانه بـبـیـنـد پـیـمـبـرت غیر از کـلام حق سخـنی بر لبت نبود هر ظهر جمعه وقـف علی بود منبرت هر جا که پا نهادی و هر جا که سر زدی دیـدی عـلـی امـیـر نـجـف را برابـرت فکر برادری؟! چه کسی بهتر از علی از ایـن به بـعـد شـاه ولایـت بــرادرت از این به بعد شیـر خـدا آفـتـاب توست مـهـر عـلـی تـمـامی دین کـتاب توست شصت و سه سال زندگیات مهربان گذشت با کیسههای وصلهایِ آب و نان گذشت شصت و سه سال زندگیات بین کوچهها در بـنـدۀ خـدا شـدن ایـن و آن گـذشـت گـاهی مـیـان دورتـریـن خـانـۀ زمـیـن گاهی مـیـان دورتـرین آسـمـان گذشت وقت نزول، حضرت خاکینشین شدی وقت صعود، ردّ تو از بیکران گذشت آن روزها که شـعـب ابیطـالـبی شدی ایـام درد بـود ولی هـمـچـنـان گـذشـت ای آن که زنـدگی تو خـرج نجـات شد ای آن که زندگی تو با مردمان گذشت برگـرد رنـج و درد بـشـر را نگـاه کن این زنـدگـیِ سـرد بـشـر را نـگـاه کـن یک عدهای به عشق تو دور از وطن شدند یک عـدهای نـدیـده اویـس قـرن شـدنـد از خــانــوادهام هــمــه عــبــدالله شـمـا از خـانـوادهات هـمـه آقـای مـن شـدنـد یک عده زینب و علی و فـاطـمه شدند یک عدهای حـسین شدند و حسن شدند بعـد تو دخـتـر تو و زیـنـب کـنـار هـم مـشـغـول کـار بـافـتـن پـیـرهـن شـدنـد یک عـده بـچـههای تو پاره جگـر ولی یک عـده بـچـههای تو پـاره بـدن شدند این کـشـتـهها تمام جگـر گـوشۀ تـوأند یا ایهـا الـرسـول! بـبـین بیکـفـن شـدند «یا مصطفـاه» این تن پـامـال را ببین این کـشـتـۀ فـتـاده بـه گـودال را بـبـین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
دوباره در نفس خاک، جانِ تازه رسید به روح عـالم هستی، روان تازه رسید قـیـامـتی شده بـرپـا ز صُور اسـرافـیل به خـفـتگان زمین باز جان تازه رسید زمان جهـل بـشر گـوئیا سر آمده است برای دانش و بینـش، زمان تازه رسید مـعـلـّم بـشـریـت خــدا فــرسـتـادهسـت دوبـاره بهـر بـشـر امتحـان تازه رسید فضای گـلـشن هـستی اگر بـهـاری شد به بوستان جهـان، بـاغـبان تـازه رسید جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد چه رسـخـیز بـزرگی دوبـاره بر پا شد قـیـامـتـی به زمـین و به آسـمانهـا شد میان اهل زمـین ولـولـه ز شـوق افـتاد میان اهل سـمـاوات شور و غـوغا شد پُلی به وسعت توحید بسته شد تا عرش به روی اهـل زمین، راه آسمان وا شد صدای خـواندن قـرآن بلند شد، آن گاه زمین به وسـعـت بـاغ بهـشت زیبا شد ردای سبـز رسـالـت به دوش او افکند امـین وحـی بـه غـار حـرا، در آوا شد جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد بـهـار رویـش گـلهـای ناب آمده است شـمـیـم نـاب گـل انـقــلاب آمـده اسـت ز غـار سبـز حـرا، جـبرئیل زد فـریاد سـپـیـده سـرزده و آفـتــاب آمـده اسـت برای رُشـد کـمـال و سـعـادت بـشـری کـلام وحـی رسـیـده، کـتاب آمده است به پاس عزّت و قـدر و مقـام زن با او ز دوست آیۀ نـور و حجاب آمده است صدا زدند که این عطر ناب و نور از چیست؟ ز جنّ و انس و ملائک جواب آمده است: جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد رسید تا به زمـین جـلـوه و صفا بخشد به زخم و درد بشر مرهم و دوا بخشد رسـیـد تـا که بت آدمی شـکـسـته شود به خلق جلوهای از رحـمت خـدا بخشد برای عدل و مساوات شد نبی مبعـوث که بنـدگـان خـدا را شـرف، بها بخـشد بـشـیرِ نـور خـبر میدهد ز خـتم رُسل بـشـارتـی بـه تـمـامـی انـبــیـا بـخــشـد پیـمـبـران اوالـعـزم یک صـدا گـفـتـنـد اگـر به خـلـق خـداوند، رو نـمـا بخشد جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد مسیـر سـبـز غـدیـر از حـرا هویدا شد هـمـین مـسـیـر، طـریق ولایت مـا شد رسـول آیــنـههـا بـا عــلـی بـرادر بـود بـــرادر نـــبــی آئـــیــنــۀ تـــولّا شـــد قـسـم به نـص « یَـدالله فَـوقَ ایـدیـهِـم» عـلـی به راه نـبـی دست حـقتعـالا شد هـزار بار اگـر بـسـتـه شد ره تـوحـیـد به ذوالفـقـار عـلی، راه معـرفت وا شد به ذکر یاعلی و یاعلی «وفایی» گفت دراین خجسته شبی که جهان در آوا شد جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
همین بس است به مدحش محمد است محمد حمید و حامد و محمود و احمد است محمد قسم به شوق اویس و قسم به بهت بحیرا که آفـتـاب کـمـالات بیحـد است محمد چه کوچهها که نشستند در مسیر عبورش به نور و عطر و تبسّم زبانزد است محمد ستارۀ شب مکـه، طلـوع صبـح مـدیـنه به یُمن آینه خورشید مشهد است محمد اگر چه بین رسولان سرآمد است سرآمد به رسم حُسن ختام آخر آمدهست محمد و باز میرسد از جانب حجاز سواری که هر که دید بگوید محمد است محمد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
دل ربودن از تمام خلق عالم کار توست ای طیب دردمندان! عالمی بیمار توست از همان اول که پا در عرصۀ دنیا زدی حامل وحی خدا همراه و خدمتکار توست بیگمان قبل از چهل سال عالمی مست تو شد تا قیامت خـمرۀ انگورها سرشار توست قلب میگیری، به جایش حب زهرا میدهی عشق با ارزشترین کالای در بازار توست آیـنه تکـثـیـر کـردی تا خـدا را بـشـنـویم سیزده آئینه حق، تکرار در تکرار توست در اُحُـد ثـابت شد آنکه در میان معـرکه در نرفت و ماند و زخمی شد به واقع یار توست یاعـلـی و یـا عـلـی و یا عـلـی و یـا عـلـی اسم اعـظم در میان غـالب اذکار توست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
عصر جهـانـگـیر نبوّت رسید عـیـد بـزرگ بـشـریت رسـیـد عید خـدا، عـید جـهـان وجـود عید قیام است و ركوع و سجود عــیــد رســول دوســرا آمــده مـنـجـی عــالــم ز حــرا آمـده سـیــد افــلاك! ســلامٌ عــلـیـك خـواجـۀ لـولاك! سـلامٌ عـلـیك ای شـده لــبــریـزِ پـیــام خــدا بخوان، بخوان، بخوان به نام خدا بخوان، بخوان ای به دو عالم علَم بـه نــام آنــكـه آفــریــده قــلــم بخوان كه "هستی" به تو دارد نیاز بخوان كه "خلقت" به تو آرد نماز بخوان كه آغاز پـیامآوریست بخوان كه پایان ستمگستریست بخوان كه نابودی نااهلهاست بخوان كه ناكامی بوجهلهاست بخوان كه توحـید كـشد ناز تو بخوان كه عدل است سرافراز تو بخوان و خود را سپرِ سنگ كن بخوان و رخساره ز خون رنگ كن زمین و آسمان پُر از نور توست غار حرا نه! همه جا، طور توست نكـته بهنكـته رو بهرو موبهمو آنچه كه بـایـست بگـویی بگـو بگو هو الحیّ و هو الهو، بگو بگو خدا نیست به جز او، بگو بگـو هـمه خـدا پـرسـتی كـنـید ترك گناه و جهل و پستی كنید بگـو بـتـان دم از خدا میزنند خدا، خـدا، خـدا صدا میزنـند بگـو نـدای من نـدای خـداست بگو كه این صدا صدای خداست بگو كه توحید، نجات شماست بگو كه اسلام، حیات شماست مـا بـه تـو حـكـم ازلـی دادهایم ما به تو قـرآن و عـلی دادهایم قلب تو از تابش ما منجلیست پیش تو ما، پشت سر تو علیست حـبـیـب مـا تـو اول و آخـری تـو بـر پـیـمـبـران پــیـامآوری بعد تو پیغامبری نیست نیست حكم و كتاب دگری نیست نیست ای ز تو انـبـیـا هـمه سـربـلـند كیست كه بعد از تو كند سر، بلند؟ اگر چه بر پـیـمـبـران خـاتـمی پـیـشـتـر از عـالــمـی و آدمـی تـو از تـمــام انــبـیـا بــرتـری تـو یك پـیـمـبـرِ عـلـیپـروری طـلعـت تو شـمع ره انـبـیاست وزیـر تـو پــادشـه انـبـیـاسـت كیست علی؟ روح در آغوش تو كیست علی؟ بتشكن دوش تو كیست علی؟ علیست، ما را ولی كیست علی؟ علیست تو، تو علی عـلـی بـُوَد تـمـام تـفـسـیـر تـو علیست شیر ما و شمـشیر تو جـسم تو و جان تو یعنی عـلی تـمـام قـرآن تـو یـعـنـی عـلـی ساقۀ پیكان تو در شَست اوست دست یداللهـی ما دست اوست خـیـل مـلـك محـو جـلال توأَند شـیـفـتـۀ صـوت بــلال تـوأَنـد مهـر به درگـاه تو باشد مـقـیـم ماه به انگشت تو گردد دو نیم هر نفس پاک تو تكـبیر ماست حیدر خـیبرشكنت شیر ماست روح بـشر تشنۀ تعـلـیم توست خلقت ما یكسره تسـلـیم توست خیز و به جان و تن عـالم بدم در نفـس خـسـتۀ «مـیـثم» بدم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
خـبـری آمـده از عــالـم دیـگــر، اقــرأ حضرت عشق؛ شدی از همه برتر، اقرأ تا شود از نفست عـرش مـعـطر، اقـرأ و خداوند تو را خـوانده پـیـمـبـر، اقـرأ "سـاقـیا، رونق میـخـانه مبارک باشد" بر تـنت خـلـعـت شاهـانه مبارک باشد بـه دخـیـلـی که زدم بــا گـرۀ دسـتـانـم پای چشمت "قمر" و "شمس" و "ضحی"میخوانم وقف محراب دو ابروی کـمـانت جانم عـبـد ایـرانـیتـان، هـمـوطـن سـلـمـانم افتخارم همه این است که در آن وادی تو به یک مرد عجم منصب "منٌّا" دادی شـجـری طـيـبـه از خـانـۀ طـاهـا بـايـد دخـتـری تـا که شـود هـمـدم بـابـا بـايد پـس کــنــار تـو فـقــط اُمِّ ابـيـهــا بـايـد مــادرانــه بـشــود مــادر دنــیــا بـایــد و خدا خواسته او صاحب کـوثر بشود منـکـرش نـیـز بـنا بوده که ابتـر بشود حضرت ختم رسل لطف کن از شاه بگو تو صـراط اللـهـی از راسـتی راه بگو ایکه خورشيد منی خواهشاً ًاز ماه بگو أشــهـــد أن عــلــيــاً ولــی الله بــگـــو "دست غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد" جان احمد شد علی، جان علی شد احمد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
نـقــّاشـی لـبــخــنـد تـو دیــدن دارد تـصـویـر نـگـاه تـو کـشـیــدن دارد در لحظۀ خلقـتت خدا زمزمه کرد: "آئـیـنـهای چـون تو آفـریـدن دارد" "اِقرَاء" که کلام کامل حضرت حق با لـحن حـجـازیات شـنـیـدن دارد یعقوب خودش حراج زد یوسف را ایـن آیـِـنــه آِنــقــَدَر خـریــدن دارد تـا خـاکـیِ آسـتــان نـعـلــیـن شـمــا مــرغ لـب مـا مــیـل پـریــدن دارد جـبـریـل بـه وللهِ پـرش مـیســوزد غیر از تو کسی تاب رسیدن دارد؟ معـراج، حـوالی خـدا، قبل از نـور از دست علی "سیب" چشیدن دارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
گـفـتند، از شـرابِ تو، میخانهها به هم خُـمها، به وقت خوردن پیمانهها به هم از ما ربوده عقل و دل و دین و هوش را وابـسـتـهانـد، اکـثـر دیــوانـههـا بـه هـم تو آن حـقیقـتی که تو را مژده میدهند اسطورههای خـفـته در افسانهها به هم در هر نماز، عـطر تو تکـثیر میشود در امـتـداد وحـدت این شـانـهها به هـم هـر خـانـهای، مـنـارۀ الله اکــبـر اسـت اینگونه میرسـند، همه خـانـهها به هم جـاری شدهست، عـقـد اخـوّت میان ما ای بـاب آشـنـاییِ بـیــگـانـههـا، به هم! وقتیکه شمع راه تو باشی چه دیدنیست دل دادن دوبــارۀ پــروانــههـا، بـه هـم چون دانـههای روشن تـسبیح، باهـمايم در هـم تـنـیـده سلـسـلـۀ دانـههـا، به هم اعجاز بینظیر تو عشق است و عشق تو ما را رسـانده، از دل ویـرانههـا به هم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
إقـرأ بـأسمِ پس جـمـلات آفریده شد میزان به سجده رفت صراط آفریده شد جبریل چید با نظر وحی رج به رج انـسانی از تـمام جـهـات آفریده شد خُلق و مرام و عاطفه را چید روی هم مجموعـۀ تـمـام صـفـات آفریده شد با سیزده ستاره به پـشت رسول ما امشب ستونی از فقـرات آفریده شد پلکی زدی و گفت خداوند یا رسول با گـفـتـن خـدا صـلـوات آفریده شد از متن چشمهای سیاهت بدون شک مفهوم سُرمه اصل دوات آفریده شد وقتی که خندۀ عـربیات ردیف شد شاخه به شاخه شاخهنبات آفریده شد کشتی نوح چیست؟ که در عصر این رسول کـشـتی بیبـدیل نـجـات آفـریده شد موسی به نیل داده شد و پس گرفته شد اما عـمـو بـرای فـرات آفـریـده شد خضر نبی به چشم خودش دید از لبِ تیر سهشـعـبه آب حـیات آفریده شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
مرا امشب رها کرده است بر بال دعا احمد که اینگـونه شده ذکـرم میان ربنا احمد به دور سجدههایش کعبه میگردد نمیدانم چه دیده از خدای خود در این غار حرا احمد خدا را در صفات اعظم خود دیده یک چله تجلی میکند من بعد، از ذات خدا احمد چهل سال است جبریل امین در پشت درمانده تکـلم میکـند حـالا میان طـور با احمد نباید گفت نور و فوق کل نور جاییکه ندارد در مـیان آسـمـان هـم ردپـا احمد نمیخـوانیـم احـمد را بدون ذکـر یا الله نمیگـوئـیم بـسم الله را بیاذن یا احـمد صدا از عالم بالاست از حیدر الی حیدر نمیبینیم در افلاک جز احمد الی احمد نمیدانم به معشوقش کنم تشبیه یا عاشق علی وقتیکه میگوید به سلمان، کُلُّنا احمد نمیخوابد کسی در جای احمد جز علی یعنی ندارد جانشینی بعد خود جز مرتضی احمد شدم در قاب قوسین چهار ابرو چه سردرگم نفهمیدم کجای شعر علی بود و کجا احمد برای دیـدن شـأن نـزول فـاطـمـه بوده تنزل کرده در دنـیا اگر از ابـتدا احـمد اذان سر میدهند از عرش، با کام علی اکبر تجلّی میکـند هر بار در کـربـبلا احمد بُرش دادند شاید خـرد گردد آینه اما... فقط تکـثـیر میکردند از آئـینهها احمد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
در غـار حـرا سیـنجـلی میگویند از نـور نـبـی و از ولی میگویند تثلیث مسیحیان شکست و زین بعد الله مـحـمـد و عــلـی مـیگــویـنـد ************ انــوار شـگـفـت ایــزدی مـیآیــد بـا جـاه و جـلال احـمـدی مـیآیـد آنروز خـدیـجـه دید از غار حرا یک دسـتـه گـل مـحـمـدی مـیآیـد ************ پـیـروزی از آنِ دینِ احـمـد بـاشد وقتیکه عـلی ابن ابیطالب هست ************ جبریل رسید و گفت در عرش فقط دورِ سـر تـمـثـال عـلی میگـردند ************ باید که به بـعـثت حـقـیـقی برسیم معـنی ادامـهدار بـعـثـت این است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
نـور «اِقـرَأ»، تـابـد از آئـیـنــهام کیست در غـار حـرای سـیـنـهام؟ رگ رگـم، پـیـغـام احـمـد میدهد سـیـنـهام، بــوی مـحـمّـد مـیدهـد گـل دمـد از آتــش تــاب و تــبــم مـعـجــز روحالــقـُدُس دارد لــبـم من سخـن گـویم، ولی من نیـسـتم این مـنـم یا او؟! نـدانـم کـیـسـتم؟! جـبـرئـیل امشب دمد در نـای من قـدسـیـان، خـوانـنـد بـا آوای مـن ای بـتـان کـعـبه! در هم بشـکـنید با من امـشب از مـحـمـّد دم زنـید دم زنید از دوست، خاموشی چرا؟ ای فـرامـوشان! فـراموشی چرا؟ از حـرا، گـلـبـانـگ تـهـلـیـل آمده دیـده بـگـشـائـیـد، جــبـریـل آمـده ایـنـک از بـیـدادهـا، یــاد آوریــد بـا امـیـن وحـی، فــریــاد آوریــد بـردگـانِ بـرده بـار ظلـم و زور! دخـتـرانِ رفـتـه زنـده زیر گـور! مـکـه، تـا کی مـرکـز نـااهـلهـا؟ پـایـمــال چـکــمـۀ بـوجـهــلهــا؟ کـارون نـور را، بـانـگ دَراست یک جهان خورشید در غار حَراست دوست میخواند شما را، بشنوید! بـشـنوید اینک خـدا را، بـشـنوید! یا مـحـمـّد! مـنـجـی عـالـم تـویـی این مبارک نـامـه را، خـاتم تویی مردگان را گو که: صبح زندگیست بردگان را گو که: روز بندگیست ای به شام جهل و ظلمت، آفـتاب از حـرا بـر قــلـۀ هـسـتـی بـتـاب جسم بیجان بـشر را، جان تویی این پریشان گلّه را، چـوپان تویی کـعـبه را، ز آلایش بت پـاک کن بتـگـران را، همنـشـیـن خاک کن بر همه اعلام کن: زن، برده نیست بـردۀ مـردانِ تن پـرورده نـیـست بـاغ زیـبـایی کـجا و زاغ زشت؟ دیو شهوت را برون کن از بهشت ای تو را هم مهر و هم قهـر خدا تا به کی ابـلـیس در شهـر خـدا؟! با علی، بتهای چـوبین را بکش وین خـدایـان دروغـیـن را بکـش مکـتب تو، مـکـتب عـمـّارهاست این کـلاس مـیـثــم تــمـّارهـاسـت ای زمـام آسـمـان، در مـشـت تـو مَـه دو نـیـمـه از سـرِ انگـشت تو جای تو، دیگر نه در غار حراست در دل امــواج تــوفــان بــلاسـت دست رحمت از سر عالم، مدار! گر تو را خوانند ساحر، غم مدار! یا مـحـمّـد! ای خـرد پـابـسـت تـو ای چراغ مهر و مه در دست تو ابر رحـمـت! رحـمتی بر ما ببار بـار دیگـر! از حـرا بانگی بـرآر ما کـویـر تـشـنـه، تـو آب حـیـات ما غـریـقـیـم و تو کـشـتی نجـات ما به قـرآن، دست بـیعـت دادهایم از ازل، بـا مـهـر عـزّت زادهایـم عترت و قرآن، چراغ راه ماست روشـنـی بـخـش دل آگـاه مـاسـت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
بخوان به نام شکفتن، بخوان به نام بهار که بـاغ پُـر شـود از جـلـوۀ تـمام بهـار بخوان که باغ شود غرق در طراوت و نور بخوان که دفتر گل وا شود به نام بهار بخوان به نـام خـدایت که باغ را بـبری به میـهـمانی گـلها، به بـارِ عـام بهـار بخوان که با نَفَـس پاکت ای مسـیحا دم جهان جوان شود از نو، به احترام بهار بخـوان که عـالم و آدم قـرار میگـیرند به زیر سـایـۀ فـیـض عَـلیالـدّوام بهـار بخوان که تا سحر ایمان بیاوَرد خورشید بـه آیـه آیـۀ سـی جـزء از پـیــام بـهـار اگر تو لب بگشایی، به عطر یاس قسم که دامن گـل یـاسـیـن شـود مـقـام بهار در آستانِ شکوهت شکـوفـهباران است که بوی عشق رسیدهست بر مشام بهار طـلـوع فـجـر رسـالـت رسید و آمدهاند فـرشـتـگـانِ مـقــرّب، پـی سـلام بـهـار بخوان که بر سرِ راهت «علی»ست چشم به راه کـه اقـتـدا بـه پـیـمـبـر کـنـد امـام بهـار تو ماه چلّهنشینی، «خدیجه» منتظر است که از دلـش بـِبـَرد غـم گـلِ کـلام بهـار بخوان که لعل لبت ترجمان آب بقاست بس است هرچه به بیراههها سفر کردند بس است هرچه به بیهوده عمر سر کردند بس است هرچه به سودای سود، رفت زیان بس است هرچه که سرمایهها ضرر کردند بس است، هرچه خزانباورانِ غارتگر تمـامِ حـاصلِ ایـن بـاغ را هـدر کـردند بس است هرچه سـتـمبـارگـان جادوگر دعـا و نـالـه و نـفـریـن بـیاثـر کـردند بس است هرچه به افـسون قصۀ پَریان »هزار و یک شبِ» این قوم را سحر کردند بس است هرچه بشر منّت از «مَنات» کشید بس است هرچه به «لات و هُبَل» نظر کردند بس است هرچه به شمشیر و نیزه نازیدند و پیـش اهلِ نظـر سـینه را سپر کردند بس است هرچه به جرم رَمیدن یک اسب قـبـیـله را همه تـاراج و دربهدر کردند بس است هرچه که خون ریختند در صحرا بس است هرچه زمین را ز اشک تر کردند بس است هرچه که با غنچههای زنده به گور نـهـالِ عـاطـفـه را قـطـع با تـبر کردند اَلا که میشود از جلوهات جهان روشن! اگرچه بحث در این جلوه مختصر کردند بـلـنـد، تـا ابـد آوازۀ تــو خــواهــد شـد زمان، زمانِ قـیام است و امتحان دادن زمانِ درس مـحـبت، به این و آن دادن الا رسـول بـهـارآفـرین، ارادۀ تـوسـت نـجـاتِ بـاغِ گـل از پـنجـۀ خـزان دادن به یک اشارۀ چشم تو، ای یتیم قریش! تـمـام مــزرعـه را آب مـیتــوان دادن اگرچه هست «معاد از پی معاش» آری ثواب اگر چه بود، رسمِ آب و نان دادن غـذای روح، بـه این مـردم فـقـیـر بـده که سعی توست طراوت به بوستان دادن درون سینۀ این قوم، جای دل، سنگ است تویی و معـجـزۀ سـنـگ را تکـان دادن بگو: کتاب خـدا معجـز رسالت مـاست رواست بوسه بر این نورِ جاودان دادن مـسـیـح از نـفـس آسـمـانیات آمـوخت ز فیض گوشۀ چشمی به مُرده جان دادن اگر قرارِ تو، دل بردن است از این مردم اشاره کن به «بلال» از پی اذان دادن گواه اگر ز تو خواهند «قُل کَفی بِالله« از این دلیل چه بهـتر به کاروان دادن؟ چه جای صحبت بیگانگان که سهم علیست تـجـلـّـیـاتِ جــمـال تـو را نـشــان دادن بخوان تجلّی «صَلُّوا عَلَیه» از این جَلَوات به پای خیز! که دلها ز شوق آب شوند به یـمـن نـور تو، ذرّات، آفـتـاب شوند بخوان! به نام خدا «بِاسم رَبِّکَ الاَعلی» که لالـههـا هـمه پـیـمـانـۀ گـلاب شـوند امیـنِ وحی و نـبـوت! «اَلا بِـذِکرِ الله» بخوان! که با خبر از متنِ این کتاب شوند سمندِ صاعقه زین کن، خدا نکرده مباد که بیعـدالتی و جهـل، هـمرکاب شوند رسولِ نهضتِ بـیداری زمـان! مگـذار که پلکهای فروبسته، گرم خواب شوند شـتاب کن که روانهای تـشـنـۀ ایـمـان رها ز پنجـۀ تردید و اضطـراب شـوند به یک اشـارۀ تو، بـرگهـای پـائـیزی لطیف و تـازه چو نیـلـوفـرانِ آب شوند بخوان حـدیث محبت که بردگـانِ سـیاه در این کویر درخشانتر از شهاب شوند بگـیـر دسـتِ هـمه پـابـرهـنگـان زمـین که این شکستهدلان مالکُالرّقاب شوند یـتـیـم آمـنـه! اصـحـاب سـرسـپـردۀ تو طـلایـهدار ظـفــرمـنـد انــقـلاب شـونـد سحر که آیۀ «أمَّنْ یُجیب» میخـوانـند امـیــدوار دعــاهـای مـسـتـجـاب شـوند بگیر دستِ علی را، که با امـیرِ عرب مجاهـدان، همه پیروز و کامـیاب شوند چه جای حیرت، اگر یازده ستاره و ماه به جـانـشـینی خـورشـید انتـخاب شوند بـعـید نیست که پـروانـگـانِ اهـلالبـیت اسـیـرِ معـنی این شـاهبـیت نـاب شـوند »به ذرّه گر نظر لطف، بوتراب کند«
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و آغاز رسالت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
صدای وحی میرسد به گوش احمد امین صـدا بـلـند تـر شـود بـرای بـار دومـین زمان به شوق میدود، سکوت میکند زمین بخوان به نام خالقت که هست رکن دین همین بخـوان و سـرفـراز کن قـبـیلۀ قریش را مـژده بـده سـلـسـلـۀ جـلـیـلـۀ قـریـش را غار حـرا منوّر از جـمال کـبـریـاییاش امـین وحـی هـم شـده والـه دلـربـاییاش منتخـب خـدا شده شکـوهِ مصطفـاییاش محور مهربانی است چو سینۀ خداییاش سلام میکند به او، خدا و جمله خلقـتش زبان گرفته آسمان، مبارک است بعثتش شبهه جزیرهای شده مفتخر از کلام حق کـویـرِ تـشـنهای شده لبـالب از پـیام حق به دست مصطفی ببین سلسلۀ زمام حق مـژده دهد نـبیّ حـق به اولـین امـام حق که ای شکوه نام تو جذبۀ هر سخن علی! منم رسول خاتم و تویی وصیّ من علی! عبد منـاف! فـخـر کن به آدم ابـوالـبـشر عبدمطلّب از شرف، تاج گذار روی سر گـشـته امـین مـکـه بر امّت ماسـوا پـدر کـاش که بـود آمـنـه کـنـار این پـیـامـبـر به مادرش سلام حق به همسرش سلام حق خدیجهای که سر نزد لحظهای از کلام حق خموش ای سخـنـوران ناطق وحی آمده فـضل تمـام انبـیا از این جـناب سر زده آیـۀ «لا الـه» را بـخـوان مـیان بـتـکـده مگر که نور حق دمد به قلبهای یخ زده اگر چه از یهودیان به او عذاب میرسد از آن وجود مهربان صبر و صواب میرسد خُلـق عـظـیم او دهـد پاسخ صد ابولهب به جز خدا، به جز دعا، نیاورد به روی لب به صبح روزه گیرد و به شب کند نماز شب به حیرتاند مشرکان از این وقار و این ادب که در جواب آن همه بیادبی به محضرش کند عیادت از کسی که شعله ریخت بر سرش مردم غم رسیده را مرهم قلب و جان شود به نور عقل و راستی حامی دختران شود مـروّج بـرابـری به مـردم جـهـان شـود چشم کِـشد بـلال او که لحـظۀ اذان شود صدای خشک و خستهای نوای عشق سر دهد چو آفـتاب جلـوهای به چهرۀ سحـر دهد بَـردۀ رنـج دیـده را به اوج آسـمان بَـرد عقـیدههای شوم را ز خاطـر زمـان بَرد به هر کجا که میرود طراوت جنان بَرد به گـوشۀ تـبـسمی دل از بهـشـتـیان بَرد معجـزۀ نگـاه او به قـلب مُرده جان دهد لحن سلامِ گرم او سرشت را تکـان دهد شیوۀ جذب کـردنش رسالـتی ست دیدنی به کودکان کند سلام که حالتی ست دیدنی رو به خدا که میکند عبادتی ست دیدنی او و خدیجه و علی، جماعتی ست دیدنی دو آفتاب و یک قـمر نور دهد حجاز را کعبه ندیده هیچ وقت به خود چنین نماز را ببـین یگـانـۀ بـشـر قـامت خود دو تا کند ببین عـلی نوجـوان به دوست اقـتـدا کند ببین خدیجه این دو را رهبر و مقتدا کند بـگـو به دشـمـن نـبـی اقـامـۀ عـزا کـنـد از این سه نورِ متصل بقای دین داور است مثلثی که محـورش فاطـمۀ مطهـر است جان به فدای احمد و هجرت بینظیر او گشوده شد مسیر دین به سعی چشمگیر او ببـیـن به لیلة المبیت، تو کوشش وزیر او عـلی که در مبـاهـلـه بیان شده غدیر او برای خـتم الانبـیا همیـشه جان نثـار شد علی ست جانشین او نه آنکه یار غار شد غدیر برکهای بُود ز چشمه سار بعـثـتش مدینه قـبلـهگـاه شد از آفـتـاب هـجـرتش ظـهـور مـهـدیاش شـود ادامـۀ نـبـوتش کوفه زمان مهدی است مرکز حکومتش طلوع نـور مهدی است آفـتاب سـرمدی به دست او جهـان شود مدیـنـۀ محـمدی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و منقبت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم ( عید مبعث )
خبر دهـید به عـالـم شد انتخـاب محمد نوشته با خطِ بعثت؛ رسولِ ناب محمد شدی محافـظِ قـرآن، دلیلِ آیۀ «إقـرأ» تویی حدیث مفصّل از این کتاب، محمد اصولِ بندگیات بیحساب بود و خدا هم سلام بر تو رسانده چه بیحساب محمد هوای غار حرا شد چه عاشقانه معطر تویی گلِ صلوات و تویی گلاب محمد قسم به مُهر نبوت که بینِ کتف تو خورده فقط تو حضرتِ احمد شدی خطاب محمد کـنار کعـبۀ توحـیـدیات سرانِ قـریش شدند لالتـر از لال و بیجـواب محمد زمان زمانۀ ظلمت! ندا رسید از عرش تو نور حقّی و بر این جهان بتاب! محمد نماز و روزه و در هرآن چه خیری هست تویی شریک، تویی اصل این ثواب محمد مــرورِ واقــعــۀ لـیـلــة الـمـبـیـت آمــد شده ست حافظ جان تو بوتـراب محمد دلـیـل بـعــثـت تـو شـد عـلـی ولـی الله که در غدیر به دستت شد انتخاب؛ محمد!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و آغاز رسالت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
بـاغ شکـوفه میدهـد بوی بهار میرسد مزرعه سبز میشود خبر ز یارمیرسد سوسن و سرو در چمن لاله شِکُفت در دَمَن مژده دهید عاشقان مبعـث یـار میرسد خـاتـم انـبـیـا بُـوَد مـحـمـد اسـت نـام او شمس کنون شده عیان که گلعذار میرسد میرسد از خُلدبرین نغمه مرحبا به گوش مبعـث خـاتـم آمده بَه که نگـار میرسد خبر رسد به خاکیان گشته عیان نور خدا به خستگان مژده دهید به دل قرارمیرسد ختم نبـوتش نگر مبعـث حضرتش ببین شور و طرب بپا کنید که شهسوار میرسد شعر سرودهام ز جان برای مصطفی همی صله به امر حق کنون به (بیقرار) میرسد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() عید مبعث و آغاز رسالت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
ز انواری که تابـان است امشب حـرا آئـیـنـهبـنـدان اسـت امـشب حـرا آن غـار محـبوب زمـانها تـجـلّـیگـاه قــرآن اسـت امـشـب حـرا آن غار دور افتاده از شهر ز شوکـت قبلۀ جان است امشب حرا هر قلّه سنگش نقشِ قبریست که همچون اشک لرزان است امشب حـرا سـر بـرده در دامـن نـدانـد که خورشیدش به دامان است امشب ز خورشیدی که او دارد به دامان جهـانـی نـوربـاران است امشب ز اعـجـازی کـه او دارد پـیـاپی حرا مبهوت و حیران است امشب شروع عصر ناب حق پـرسـتی طـلـوع مـاه ایـمـان اسـت امشب حـرا آن مـعـبـد مـأنــوس احـمـد ز نور وحی رخشان است امشب حـرا طـور تجلی هست و او را امین وحـی مهـمـان است امشب به مـأمـوریـتی جـبریل تا أرض روان از سوی یزدان است امشب به کـف لـوحـی ز اسـرار الـهـی به لب آیات رحمان است امشب که این آیـات بـر خوان یا محـمد بِـاِســم ربـک الأعــلـی مـحــمـد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و منقبت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم ( عید مبعث )
مُلک و مَلک مُرید و مسلمانِ احمد است در ذيلِ لطفِ بیحد و احسانِ احمد است احـمد محـمّد است و محـمّد رسـولِ حق جمع صفـات نیز، به عـنوانِ احمد است هر گل که بشکُـفت به گـلـستان معرفت مدیـونِ قـطـره قـطـرۀ بارانِ احمد است «اقرأ» بخواند و غار حرا پُر زِ نور شد مبعـث، شـروعِ تـابش قـرآنِ احمد است معـراج رفت و هم سخـنِ کـردگـار بود این نقطه، اوجِ عزّت و ایمانِ احمد است زهراست دخترش، ثمرش، مادرش، بَلی زهـرا شکـوهِ مِدحَـت دیـوانِ احمد است سرمایه اش خدیجه و شمشیر او علیست این دو، دو بالِ فتح به میدانِ احمد است این شعر را بخوان، که جهان را خبر کنی جانِ جهان علی و، علی جانِ احمد است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و منقبت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم ( عید مبعث )
اسـلام مـن آغـاز شـد بـا یـا رسـولالله مـن بـنـدۀ نـاچــیـزم و آقــا، رسـولالله من از ازل تا روز آخـر عـبد درگـاهم از ابــتـدا تـا انـتـهــا مـولا، رســولالله ما ذرّهایـم؛ از ذرّه کـاری بر نـمـیآیـد میسازد از ما قطرهها دریا، رسولالله وقت اذان دست موذن را که میگیرد؟! الا خــدا؛ الا عــلــی؛ الا رســولالله؟! نام عـلـی را میبـرم زیـرا که میدانـم راضی ست از ما با علی تنها، رسولالله پیغام مبعث را که آوردی بمان جبریل بگـذار تا حـیـدر بـگـویـد با رسـول الله نـور عـلـی نـور مـحـمـد بـوده از اول در صورت حـیدر شود پـیدا رسولالله از کعبه و از مسجد الاقصی کجا میرفت؟ با مـرتـضی در لیـلـةالاسـرا رسولالله هرجا محـمد بـوده آنجـا با عـلـی بـوده با مرتضی بوده است در هرجا، رسولالله وقتی منافقها فراری میشدند از جنگ میماند در حصن علی حتی، رسولالله من معـتقـد هستم به تائـید عـلی راحت پـرونـدهام را میزنـد امـضا رسولالله
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مناجات با پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم ( عید مبعث )
فـارغ از هرگـونه اما و اگـر آوردهای برکـتِ اسـلام را سـمتِ بـشر آوردهای صبحِ بعـثت فـتح کردی قـلهٔ توحـید را از خدایِ «لاشریکَ لَه» خبر آوردهای گـنجِ عـالم را به تو دادند با پیـغـمبری در دلِ غار حرا یک کوهِ زر آوردهای نورِ «إقرأ بسمّ ربکْ» باغ را آباد کرد نوبـرانه بر درخـتِ دین ثـمر آوردهای وحی نازل شد! رسالتهای تو جریان گرفت موجِ دریا را به خاکِ شعلهور آوردهای جبرئیل از لطفِ دستت باز هم شد نونَوار چون برایش با محبت بال و پر آوردهای میشود با دست هایِ تو بساطِ کفر جمع از برایِ مشـرکـان بـارِ سفـر آوردهای میخورَد امشب تبر بر قامتِ لات و هُبل خیرِ مطلق را برای اهلِ «شر» آوردهای با شجاعت جاهلیت را سپردی دستِ گور دختران را سمتِ آغـوش پدر آوردهای شرط بعـثت بود تبلیغِ ولایت در غدیر اینچـنـین نام عـلی را بیـشـتر آوردهای بر درِ خیبر هراس افتاد چونکه با خودت حـیـدرِ کـرار را نه! شیرِ حق آوردهای بیدر و پیکر شد آری قلعه با دستِ علی در میانِ معرکه شور و شرر آوردهای در غدیرخم علی را جانشینَت کردی و یک أمیـرالمـؤمـنـینِ معـتـبر آوردهای!
: امتیاز
|